برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 2 روز سن داره

کودک من

ماه هفتم

1393/7/22 15:51
نویسنده : مامانی
231 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر کوچولوی من!

 

هفته بیست و هفتم                                         هفته بیست و هشتم

هفته بیست و نهم                                           هفته سی ام

هفته سی و یکم

این چهار هفته به حدی سخت گذشت که نوشتن برای تو رو غیر ممکن کرده بود، شدت کمر دردهایم این روزها از حد گذشته و خیلی سخت می خوابم، البته تو نگران نباش، شیرینی حرکات تو تمام سختی ها رو برام سهل می کنه، شروع ماه هفتم با مسافرت به تهران همراه بود، با بابایی و مامان ناهید رفتیم پیش خاله جون و نیکی و هستی ، نیکی بزرگتر شده و البته خیلی خیلی شیرین تر، به همون اندازه هستی  خانم شده ، با وجود مهربونی های هستی خیالم راحته که همیشه یه خواهر مهربون داری که بتونه کمکت کنه و راهنمات باشه، این خیلی خوبه.

مسافرت تهران برام سخت بود، با این که جایم در ماشین راحت بود و بیشتر مسیر دراز کشیده بودم اما کمر دردم خیلی شدید شد و طی سه شبی که آنجا بودیم نتونستم اصلا بخوابم، در هیچ حالتی نمی تونستم زیاد دوام بیارم، نه ایستاده، نه نشسته و نه خوابیده، کلا در حال تغییر وضعیت بودم، دو روز در حال خرید برای تو بودیم، هستی ذوق زیادی به خرج می داد و خیلی از وسیله ها به انتخاب او بود، با وسواس انتخاب می کرد ، اعتراف می کنم من اصلا به حد هستی ذوق نداشتم، قسمت عمده وسایلت رو خریدیم و خرید وسایل بهداشتی و ... موکول به بعد شد، در فرصتی که داشتیم به عمو هم سر زدیم و دختر کوچولوی آنها ، پریا ، را دیدیم. عماد هم مثل هستی صاحب خواهری کوچک و ناز شده، قدمش مبارک ومیمون باد.

سی ام شهریور، یعنی آخرین روز هفته بیست و هفتم تو، سومین سالگرد ازدواج من و بابایی بود، با خاله لاله و عمو مجید و مامانی و نیکی و هستی ، یه جشن کوچولو گرفتیم، جات خالی بود ، اما فکر کنم خیلی هم جات خالی نبود، با این شکم بزرگ من کاملا تو فیلم هستی و وجودت رو ثابت کردی، خوشحالم که از امسال تمام جشن های دو نفره من و بابایی یه مهمون جدید داره، قدمت پر خیر و برکت باشه پسر گلم!

این ماه کلی کتاب خوندم، "جمشید و جمک" که کتاب آخر سه گانه روز آفرینش بود و نظر من نسبت به نوسینده این کتاب رو خیلی عوض کرد، نسبت دادن عقاید کابالیستی به اولین پادشاه افسانه ای ایران برام قابل قبول نبود، مزدا پرستان ایرانی ، شیطان پرست نبودند و چنین عقایدی تنها برای اشاعه افکار کابالیستی خود نویسنده است. کتاب " وقتی نیچه گریست" که نویسنده اش دکتر یالوم بود ، در برابر "مساله اسپینوزا" شاهکار به حساب نمی آمد اما کتاب فوق العاده ای بود و به سختی می تونستم از خوندنش دست بردارم، این کتاب رو از خاله سونیا قرض گرفته بودم و به خاله سمیرا هم توصیه کردم اگه وقت داره بخوندش، تو هم بعدها بخونش مامانی. کتاب بعدی "هوشمندان سیاره اوراک"  بود، یک کتاب دو جلدی برای نوجوانان که وقتی 13 یا 14  ساله بودم، قسمت هایی از این کتاب را در کیهان بچه ها خونده بودم و برام یادآور اون روزها بود، البته من قسمت دوم رو نخونده بودم، داستان روان و شیرینی است. در انتها کتاب " برای کودکی که هرگز زاده نشد" اوریانا فالاچی رو خوندم، " جنس ضعیف" این نویسنده رو هم دوباره خوندم، نویسنده فوق العادیه، دلم میخواد بدونم از این کتابهایی که خوندم و برای تو هم بلند خوندم، چیزی سر درآوردی؟؟؟ کتاب خوندنم رو بیش تر دوست داری یا موسیقی هایی که با هم گوش می دیم؟؟؟ از بین کتابها کدومشون رو دوست داشتی؟ کدوم موسیقی جالب تر بود، "یاد ایام" ، " مطرب مهتاب رو" ، " شب سکوت کویر" ، " ای جان بی من مرو" ، .....؟؟؟؟

مدل چوب تخت و کمدت رو انتخاب کردیم و طرح قطعی شد، به دلایلی مجبور شدیم از طرح اصلی که در نظر داشتیم و باید روی دیوار نصب می شد منصرف و به مدلی که قابل جابجایی و مختصرتر باشه رضایت بدیم، احتمالا طی ماههای آینده که هنوز معلوم نیست چقدر طول بکشه ، محل کار بابایی به شهر دیگه ای منتقل میشه و ما مجبور به نقل مکان می شیم و وسایلت رو باید قابل حمل بسازیم. بابایی خیلی ذوق خرید برای تو داره، قبلا که دریا می رفت، از چین برات یک هلیکوپتر کنترلی و چند دست لباس و یک نیم بوت خوشگل خریده بود که گذاشتم رو وسایلت، برایت یک ست چهارتایی توپ برای تقویت دستهات، ست جغجغه های قابل شست و شو ، پونیو دریایی، پیشبند و جوراب و کلاه ست لباست رو خریدیم، لوازم شوینده مورد نیازت رو هم گرفتیم، پوشک مورد نیازت رو هم از جنس ترک به نام جان ببه ، در تهران گرفتیم، از مدل های ایرانی ظریف تر و با کیفیت تره.

سونو گرافی آخر این ماه رو هم در آخرین روز ماه هفتم انجام دادم، خدا رو شکر وزنت 1580 گرم بود و شرایطت نرمال، فقط طول سرویکس به 30 رسیده که دکتر دستور استراحت داد، این ماه هم تا حالا به خیر گذشت، عکس یادگاریت رو برات گذاشتم، بدون که برامون خیلی مهمی، خیلی زیاد، من و بابایی بی تاب دیدنت هستیم، دوست دارم مامانی!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان غزال
28 مهر 93 9:37
عزیـــــــــزم. دیگه داریم هر دومون به آخراش نزدیک میشیم جوجه ما 33 هفته اش تموم شده. هفت ماه و هفت روزگی بود آخرین باری که دیدمش دیگه تکوناشون شخصیت پیدا کرده مواظب خودت و شازده باش
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد